نامه ای از دلتنگی

عزیزم ؟

نازنینم عشقم را نه از روی جملاتم بلکه از چشمانم بخوان

برای فهمیدن معنی نگاهم دنبال کتابها نروجوابش را در قلبم خواهی یافت

خیلی... دوستت دارم... اشک تو چشامه

میدونی همه محبت هات رو دارم ریزبینانه میبینم. و هیچی از ذهنم دور نمیره. و برای قدردانیت تا پای جون هم هستم... خودت میدونی خیلی مغرور هستم و به راحتی هر کسی رو تحسین نمی کنم. خودت می دونی که با وجود اینکه این همه از احساسم برات میگم، حتی یک بار هم حاضر نشدم الکی یا برای دلخوشی تو چیزی بگم و حاضر نشدم جز احساس و فکر واقعیم حرفی بزنم.

از آغاز غصه عشق من و تو بیش ازچند سال میگذره ، تو تموم این سالها حتی روی تو هم که عشقم بودی با سختگیری فکر می کردم. روی تک تک رفتارهات فکر کردم. از کنار هیچی نگذشتم... هیچ جا اجازه ندادم احساسم جلوتر از منطقم پیش بره. گاهی احساسم رو تو دلم حبس کردم و با منطق تو رو سنجیدم. و چیزی که همیشه برام ثابت شد و باعث غرورم شد، این بود که انسان بزرگی هستی بسیار فهمیده ، با شعور و با شخصیت

دارم میبینم که برام داری از خیلی چیزا مایه میذاری. دارم می بینم که چه سختی هایی رو داری متحمل میشی. دارم می بینم که حس مسئولیتت چقدر بالاست. روی همه اینا دقیق شدم. هر چند می دونم شرایط ، تو رو در تنگنا قرار داده اما دارم می بینم که فداکارانه اجازه نمیدی غصه رو قلبم بشینه یا احساس تنهایی کنم. اینا رو همه می بینم

علی رغم اینکه می بینم تو اجتماع پسر مغروری هستی، دارم میبنم که منو از همه دنیا جدا می کنی. برای حرف هام ارزش قائلی... به خواسته هام بها میدی... به احساسم توجه می کنی... سنگ صبورم هستی... و همه ی اینها باعث شده که ارزشت روز بروز برام بالاتر بره

بهت افتخار می کنم و از اینکه عاشق توام حس غرور می کنم

خودت هم می دونی که عشق ما هرگز از یه نگاه یا از عوامل سست شروع نشد... پس اگه حس غرور می کنم، به نظر خودم غرور ارزشمندیه که حاضر نیستم با همه دنیا عوضش کنم

تا حالا سعی کردم همه جا و به هر شکلی همراهت باشم. نمی دونم چقدر موفق بودم اما از این لحظه هم بیش از پیش پشتت هستم. خستگی هات رو میبینم... اینکه خیلی بالاتر از سنت هستی. تلاشت برای آینده هامون رو میبینم و برام قابل تحسینه. هر روز برام بالاتر رفتی. روز به روز بیشتر از داشتنت حس غرور کردم... همیشه و هر لحظه کنارت هستم. شاید باور نکنی اونقدر سعی می کنم تو غیابت هم همراهت باشم که وقت انجام هر کاری حضورت رو کنارم حس می کنم و به عکس العمل ها و نظراتت فکر می کنم. و حتی شاید باور نکنی اگه بگم اونقدر با وجود اینکه پیشم نیستی، باهات حس همراهی می کنم که مثلا وقتی از سر کار میای یا شب هایی که درس می خونی، جز به جز همراهت هستم

نیروی عشق مقدس تو و مجموعه ی توانائیها و خوبیهات باعث شده که احساس پشت گرمی کنم و سختی های این راه رو با تکیه به تو تحمل کنم. ایمان دارم که همیشه تو زندگی پناه و ارامشگاهم خواهی بود

شاید اگه تا صبح ازت بنویسم کم باشه

امشب خدا رو بخاطر داشتنت شکر می کنم و ازش می خوام تا ابد برام تو رو به همین شکل امروز نگه داره

 

از وبلاگ یاس رازقی و بهار نارنج

عشق واقعی

 بیخود نمیشه از عشق حرف زد تا زمانی که حد اقل کمی از عشق و سختی های رسیدن به اون رو احساس کنی
کوچیک که بودم فکر میکردم آدما چقدر بزرگن و می ترسیدم
بزرگ که شدم فهمیدم آدما چقدر کوچیکن و بازم ترسیدم
هر چه قفس کوچکتر باشد آزادی شیرین تر است
هیچ وقت شعار نداده ام......که به زور لبخند بزن
بعضی وقتها باید تا نهایت ارامش گریست انگاه تبسمت زیباتر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد
تکه های قلبم را *با تو قسمت میکنم*
شاید هیچ اثری بر این سرمای زمستانی*نداشته باشد
اما........*برای لحظه ای می توانی گرمای عشق واقعی را*در دستانت حس کنی

تنها

 
 تنهایی با غم گوشه ای نشسته بود. او همیشه تنها بود. تنها رفیق او ناراحتی بود که دلداری اش نمی داد بلکه بر تنهایی اش می افزود. پیش همه ی احساس ها رفت. از غرور خواست که همدمش باشد. غرور گفت: حیف از من که با آدمی چون تو همدم باشم! از خشم خواست، اما با نگاه خشم جا رفت و او را ترک کرد. از ثروت خواست اما او آن قدر غرق شمردن پول هایش بود که صدای تنهایی را نشنید. از شادی خواست، اما شادی گفت: من تنها وقتی همدم تو می شوم که قلبا شاد و خوشحال باشی. با غمی که تو داری چگونه می توانم همدمت باشم؟ تا این که تنهایی به باغی از گل های رز رسید. با دوست جدایی ناپذیرش غم آنجا نشست و گریست. وقتی سرش را بلند کرد چیزی را دید که باورش نمی شد: عشق با لبخندی رو به رویش ایستاده بود. و تنهایی دیگر تنها نبود